دانوب

وقسم خوردی که پول نداری!ولی دیدم که النگوهایت را فروختی تا برای خواهر بزرگم ...جهیزیه بخری! :: بی شمس

پدر خوابیده بودو هذیان می گفت...می گفت:دوستتان دارم و باز گشت ممکن نیست!

امیدی به بهار نیست | نیلوفر لاری

رحمی که پدرش را زیر گرفته بود و با اخرین سرعت ممکن از صحنه گریخته بود پیدا میشد و او با دستهای کوچکش خفه اش میکرد.مادرش میگفت وقتی رفت جنازه پدر را از بیمارستان تحویل بگیرد...

مروری بر زندگش معلم شهید معصومه قیدی | المطلب | سیستم مدیریت خبر

بار غیر قرآن،کتاب درسی مقابلش باز بود.یک آیه می خواند و حفظ می کردوبعد از آن کتابش راباز کرد.معصومه،خیلی به درس علاقه داشت.همیشه می گفت: -می خواهم آن قدردرس بخوانم تا معلم شوم...

داستان های كوتاه [آرشيو] - Page 8 - P30World Forums - انجمن های تخصصی پی سی ورلد

مي شه بي زحمت بري از آشپزخانه يه ليوان آب برام بياري؟» سرايدار گفت: «البته». در آشپزخانه را باز کرد و رفت تو. چندي بعد صداي فريادي را شنيدم و صداي جسمي که...

بی شمس - رونیسا

ir/1397/01/10/پدر-خوابیده-بودو-هذیان-می-گفت-می-گفت-دوستتان-دارم-و-باز-گشت-ممکن-نیست کرده مامان امشب داریم فردی قابلیت معلوم نیست چقدر گریه اسما الهی وقسم خوردی...

مروری بر زندگش معلم شهید معصومه قیدی | matlab | news

این بار غیر قرآن،کتاب درسی مقابلش باز بود.یک آیه می خواند و حفظ می کردوبعد از آن کتابش راباز کرد.معصومه،خیلی به درس علاقه داشت.همیشه می گفت: -می خواهم آن...

بی شمس

می گفت:دوستتان دارم و باز گشت ممکن نیست! یک: در به در خانه به خانه ...مو به مو ... گشته ام دنبال عشق خود ...که هرجائی نیست ...! دو: مگرم تو بو سه ای بدهی و دل من شاد کنی...

منبع: دانوب

مطالب مرتبط
Joe Doe The Example Company 604-555-1234

joe.doe () example.com